خرید بک لینک
پیره زن سفت کیفشو چسبیده بود. با خودم فکر کردم شاید بشه امروز رو بیخیال درس شم و یه چیزی کاسب بشم. بالاخره ایشونم خلق خداست و اینکارم ارج خودشو داره . پس رو به پیره زن گفتم: حاج خانم سوار شید. کیفشو گذاشت و سوار شد . با خودم فکر می کردم که شاید بشه با گرفتن یه پولی اجاره خونه رو تمدید کرد و سفارشای بچه هارم تهیه کرد. داشتم حساب کتاب می کردم که با خوردن چیزی تو سرم از فکر بیرون اومدم . یه نیم نگاه به عقب انداختم و دیدم حاج خانم کیفشو بالا برده و داره داد می کشه.گفتم: چی شده حاج خانم؟ چرا می زنی تو سرم؟ آروم بشین الان می خورم زمینا .کیفشو پایین آورد و گفت: بهتر؛ الهی بخوری زمین و چلاغ بشی. هیچ معلوم هست داری کجا میری؟ قرار بود منو ببری فردوسی اینجا کجاست داری می ری؟خنده ام گرفته بود. با خنده جواب دادم: حاج خانم اولا من بخورم زمین چلاغ نمی شم ، قطعا سَقَط می شم دوما شما هم ...ادامه ی حرفم با ضربه ی کیف تو دهنم ماسید. عصبانی تر از قبل داد زد : زبونتو گاز بگیر. میگم داری منو کجا میبری این حرفا چیه؟آخه حاج خانم شما که جای من نیستید؛ فکر اجاره خونه و سفارشات اهل و عیال مگه واسه آدم حواس میذاره.- اهل و عیال و اجاره خونه ات چه ربطی به من داره؟ کجا میری؟- چشم حاج خانم الان دور می زنم.- حاج خانم خودتی اینقد به من نگو حاج من که مکه نرفتم.- آخه حا ... ببخشید مادر منم مکه نرفتم. تازه اگه مکه ام رفته بودم حاج خانم نمی شدم ..- من میگم نگو حاج خانم تو میگی مادر !! مگه من چند سالمه ؟ من نهایتش هم سن خواهرت باشم.مونده بودم چی بگم بخندم یا گریه کنم؟ زیر لب به خودم فحشی دادم که درسمو ول کردم و افتادم دنبال دنیا ..- چی گفتی؟- به خدا با خودم بودم، غلط کردم خواهر.تو اصلا بلد نیستی حرف بزنی. خواهر؛

برچسب: نویسنده: روژان میرزایی تاريخ: چهارشنبه 11 مرداد 1402 ساعت: 13:24

صفحه بندی